سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )
64
تاريخ ايران ( فارسى )
( 1140 ) سمرقند دوباره سر بطغيان برداشت و سنجر پس از شش ماه محاصره آن را به تصرف درآورده و نسبت باهالى بطور فوق العاده و غير معمول آنزمان رحم و شفقت بروز داد . لشگركشىها و جنگهاى او در شمال بر ضد امير خوارزم يا خيوه كه سربلند كرده بود آن امارت و سلطنت را بجاى خود نشانيده جرئت و جسارتى در وى باقى نگذاشت . محمد ابراهيم در تاريخ خود مينويسد : سنجر كه به خيال گرفتن كرمان افتاده بود به مأمور سياسى ارسلانشاه اظهار داشت كه او شنيده در كرمان بلوكى است كه در آنجا گل نرگس زياد ميرويد . مأمور مزبور در جواب گفت آرى اى پادشاه ولى خارهاى تيز هم در آنجا وجود دارد . اينكه سنجر به آن ايالت حمله برده باشد چيزى نوشته نشده است و خود مورخ نامبرده صريحا مينويسد كه اين سلجوقى بزرگ بيان فوق را اعلان خطر دانسته و چنين پنداشت كه اگر به آنجا دستدرازى كند مورد ضديت و مخالفت سخت واقع خواهد شد ، ولى با وصف احوال شعبهء سلجوقى كرمان تفوق او را اعتراف داشته است . شرحى راجع به اساسنها يا ملاحدهء اسمعيلى راجع به برخاستن قوهء محنتبار اساسنها يا ملاحدهء اسمعيلى ما در فصل پيش شرحى مذكور داشتهايم و بايد دانست كه دوام آنها با وجود اينهمه جنايات و شكار اشخاص خيلى زياد خود ثابت مىكند كه وضع سلطنت سلجوقى رضايتبخش نبوده است ، در دورهء سلطنت بركيارق اين جماعت موقع خود را محكم و استوار ساختند . اين سلطان متهم بود كه متمايل باصول مذهب اسمعيلى است و شايد براى برائت و بيزارى از اين طريقه و اثبات تدين و ايمان خود بوده كه حكم كرد كه اين فرقه را قتلعام كنند كه بسيارى هم به عنوان كيفر و قصاص بوده است و نيز ايرانشاه امير سلجوقى كرمان كه در بالا گفته شد متهم بود كه از پيروان اين فرقه است . چيزى كه زياده از همه غمانگيز و ملالآور است همانا توليد بيم و هراس جانى است . چه كليهء صاحبان جاه و مقام خاصه امر او سلاطين دائما از جان خود خائف و هراسان بودهاند و تخم سوء اعتماد و بدگمانى شديدى در ميان تمامى طبقات پاشيده شده و هركس براى جانش از ديگرى مظنون و در ترس و بيم بسر ميبرده است و عجب در اين است كه گرفتارى و دستگيرى هريك از فدائيان و آدمكشان هم هيچوقت نيروى